مگــذار تــا ز دست غمــت، نـالـه سر کنـم
سوز درون قــریـــن دعـــای سحـــر کنــــم
تـا کـی بـه جستجـوی تـو ای گـوهـر مــراد
خــود را بــه مـوج‌خیـز بلا غــوطـه ‌ور کنم
آیـا بـود کــه بــا تــو چنــانــم کــه آرزوست
صبحـی بـه شام آرم و شامـی سحـر کنم
در بــزم قــرب ره ندهندم مگــر چو شمع
سـر تـا قـدم بسوزم و از خــود سفــر کنم
گویی که عمر از چه تبه می‌کنی به عشق
عمــری دگــر نمــانـد کــه کـــار دگــر کنــم
جلال الدین همایی

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی